وبلاگ برگزیده جشن برگهای نرگسی 85
وبلاگ برگزیده دومین جشنواره طلیعه ظهور 86
وبلاگ برگزیده جشنواره فرهنگی از عید تا عید 86
  • صفحه نخست
  • آرشیو وبلاگ
  • تماس با من
  • فید وبلاگ
مطالب اخیر
  • خداحافظ اردی بهشت
  • پنجاه و دو
  • هوالشهید
  • پنجاه و یک
  • پنجاه
  • چهل و نه
  • گم شدم
  • آرزو
  • چهل و هشت
  • در باب تنهایی
آرشیو وبلاگ
  • عناوین مطالب
  • اردیبهشت ٩۱
  • فروردین ٩۱
  • اسفند ٩٠
  • بهمن ٩٠
  • دی ٩٠
  • آذر ٩٠
  • آبان ٩٠
  • مهر ٩٠
  • شهریور ٩٠
  • امرداد ٩٠
  • تیر ٩٠
  • خرداد ٩٠
  • اردیبهشت ٩٠
  • فروردین ٩٠
  • اسفند ۸٩
  • بهمن ۸٩
  • دی ۸٩
  • آذر ۸٩
  • آبان ۸٩
  • مهر ۸٩
  • شهریور ۸٩
  • امرداد ۸٩
  • تیر ۸٩
  • خرداد ۸٩
  • اردیبهشت ۸٩
  • فروردین ۸٩
  • اسفند ۸۸
  • بهمن ۸۸
  • دی ۸۸
  • آذر ۸۸
  • آبان ۸۸
  • مهر ۸۸
  • شهریور ۸۸
  • امرداد ۸۸
  • تیر ۸۸
  • خرداد ۸۸
  • اردیبهشت ۸۸
  • فروردین ۸۸
  • اسفند ۸٧
  • بهمن ۸٧
  • دی ۸٧
  • آذر ۸٧
  • آبان ۸٧
  • مهر ۸٧
  • شهریور ۸٧
  • امرداد ۸٧
  • تیر ۸٧
  • خرداد ۸٧
  • اردیبهشت ۸٧
  • فروردین ۸٧
  • اسفند ۸٦
  • بهمن ۸٦
  • دی ۸٦
  • آذر ۸٦
  • آبان ۸٦
  • مهر ۸٦
  • شهریور ۸٦
  • امرداد ۸٦
  • تیر ۸٦
  • خرداد ۸٦
  • اردیبهشت ۸٦
  • فروردین ۸٦
  • اسفند ۸٥
  • بهمن ۸٥
  • دی ۸٥
  • آذر ۸٥
  • آبان ۸٥
  • مهر ۸٥
  • شهریور ۸٥
  • امرداد ۸٥
  • تیر ۸٥
  • خرداد ۸٥
  • اردیبهشت ۸٥
  • فروردین ۸٥
  • اسفند ۸٤
  • بهمن ۸٤
  • دی ۸٤
  • آذر ۸٤
  • آبان ۸٤
  • مهر ۸٤
  • شهریور ۸٤
  • امرداد ۸٤
  • تیر ۸٤
  • خرداد ۸٤
  • اردیبهشت ۸٤
  • فروردین ۸٤
  • اسفند ۸۳
  • بهمن ۸۳
  • دی ۸۳
  • آذر ۸۳
  • آبان ۸۳
  • مهر ۸۳
  • شهریور ۸۳
  • امرداد ۸۳
  • تیر ۸۳
  • خرداد ۸۳
  • اردیبهشت ۸۳
  • فروردین ۸۳
  • اسفند ۸٢
  • بهمن ۸٢
  • دی ۸٢
دوستان من
  • سوشیانس
  • دنیای ملکوت
  • تقی دژاکام
  • آوای فاخته
  • مهدی نیکخواه
  • هدی خانمحمدی
  • محمد صالح مفتاح
  • حمیدرضا رمضانی
  • محمد سجاد نصرتی
  • سید محسن شوریده
  • سید حمیدرضا برقعی
  • عبدالرحیم سعیدی راد
  • محمد رضا موذن زاده - سارا عرفانی
  • الهدی
  • عارفان دو
  • دنج ترین نقطه دنیا
کدهای اضافی کاربر


سوشیانس
هر صبح، پنجره ام را به سمت تو باز می کنم. تویی که با آمدنت، کبوترهای امن یجیب دانه بر می دارند و پر میکشند به سوی آسمان
خداحافظ اردی بهشت
نویسنده: مهدی بوشهریان - یکشنبه ۱۳٩۱/٢/۳۱

خداحافظ اردی بهشت عاشق همیشه بهار. حالا که می روی، دل های ما را با خودت نبر. حداقل دل مرا نبر. دل اردی بهشتی مرا. که در اولین روزش متولد شد و در اخرین روزش به خاک سپردی اش.
حالا توی عزیزترین یادت باشد، که مرا برای همیشه در خود مدفون کرده ای. پس هر سال در بهار، در بهارِ جانِ بی مقدار، در اردی بهشت بهشتی، مرا از دل خاک بیرون کش، رویم را از خاک و غبار پاک کن، بر گلدسته ایوان طلا ببر، زیارتنامه ای بخوان و در کوپه عاشقی رها کن. تا در نماز صبح عاشقی به خواب روم و چون سر بلند میکنم چشم در چشمان تویی بگشایم که مرا تمام کردی. در خود. خود عزیزت.
تمام شدم. تمام.

نظرات ()



پنجاه و دو
نویسنده: مهدی بوشهریان - جمعه ۱۳٩۱/٢/٢٩

سلام

چشم که گشودم، چشمان تو را دیدم که در حیات خلوت چشمانم به دنبال کبوتری بود که از چشمانم بال گرفته بود و در هوای تو پر کشیده بود، و خو کرده بود به هرم نفس های گرم تو.

تو اما تازه به دنبال او می گشتی، اما نمی دانستی که پیش تر از اینها بود که کبوتر دلم در آسمان همیشه روشن تو، بال گشوده بود و عارفانه ای می خواند، همه از شور و شعور.

حالا که برایت می نویسم، در قلب زمین نشسته ام و با فریادی به رنگ سکوت، آمدنت را نظاره گرم.

زودتر بیا

نظرات ()



هوالشهید
نویسنده: مهدی بوشهریان - چهارشنبه ۱۳٩۱/٢/۱۳

یا محبوب

از کودکی پای سفره اهل بیت و مجالس روضه ای که پایه گذارانش شهدایی بودند که امروز به برکت خونشان می توانم بنویسم بزرگ شده ام.

امشب یکی به من گله کرد که چرا از مرحوم استاد سیف که در روز تشییع پیکرش، شهری عزادار شده بود نمی نویسی. فرزندان برومند و بزرگوارشان به منی که جای فرزند کوچکشان بودم امر کردند زندگی مرحوم سیف را به رشته تحریر در آورم.

همین امشب خانواده شهیدی که نسبت خانوادگی نیز با ایشان دارم، در مجلس سی و یکمین سالگرد شهادتش از من خواستند در مورد این شهید که کرامات و برکاتی داشته کتابی ساده و روان بنویسم.

همین امشب برادر همین شهید، عموی شهیدم را در مجلس دیده بود. مجلسی که از سال 1355 برگزار می شود و بنیانگذارانش از شهدا هستند.

امشب مسئولیتی بر دوشم افتاد.

از خدا توفیق می خواهم و از دوستان طلب دعا. از ابتدای خرداد شروع به پژوهش ها و مصاحبه ها می کنم.

 

نظرات ()



پنجاه و یک
نویسنده: مهدی بوشهریان - جمعه ۱۳٩۱/٢/۸

سلام

امروز دو بال از فرشته ای به امانت گرفتم و در آسمان شهر تو پرواز کردم. دسته مرغان مهاجری را دیدم که به سوی تو در پرواز بودند و مدام ذکر "این حبیبی" را زمزمه می کردند.

چکاوکهایی را دیدم که در مسیر منتهی به نگاه تو ترانه سر می دادند و به عابران شاخه های نور هدیه می دادند. همان شاخه هایی که با هر قدم تو، با هر گام تو، از جای پایت بر می خواستند و قد می کشیدند.

به نزدیک حوض بزرگی رسیدم و در کنارش به زمین نشستم. حوضی که در تمام آن ماهیان رنگین سفره های هفت سین شنا می کردند.

از ماهی کوچکی که پهلو به دیوار گرفته بود پرسیدم این همه همنوعان تو در اینجا چه می کنند؟ گفت: ما فداییان "او" هستیم و هر یک از ما هدیه ای ست از جانب آنان که مهر و محبت "او" در جانشان ریشه دوانده است.

یکی از ماهیان، چشم مرا به خود گرفت. آشنا بود. قبلا در جایی دیده بودمش. گفتمش: تو را که پیشکش کرده است؟ گفت: "من اهدایی شیخ اجل هستم" و چون این گفت یادم به حوض ماهی سعدیه افتاد. روزی که من و مصلح الدین در کنار آن نشسته بودیم و از تو می سرودیم. از لحظه حضور تو و قدم نهادن تو بر پیکر ما. سعدی خاطره ای گفت که دمی میزبان تو بوده است و پس از عزیمت تو از منزلش قطعه ای برای تو سروده بود. شعری که با شوق برایم خواند:

شبی و شمعی و گوینده ای و زیبایی                ندارم از همه عالم دگر تمنایی
    فرشته رشک برد بر جمال مجلس من                گر التفات کند چون تو مجلس آرایی
    نه وامقی چو من اندر جهان بدست آید               اسیر قید محبت نه چون تو عذرایی
      ضرورت است بلا دیدن و جفا بردن                ز دست آنکه ندارد بحسن همتایی ....

با هر مصرعی بغضی و با هر بیتی اشکی می ریخت و از دلتنگی اش برای تو می گفت.

حالا من، در اردی بهشت بهاری شیراز. بی تو، دل به نگاهی از سمت تو خوش کرده ام. نگاهی که در آن فقط من باشم و تو باشی و شبی دراز ... .

 

نظرات ()



پنجاه
نویسنده: مهدی بوشهریان - پنجشنبه ۱۳٩۱/۱/۳۱

سلام
امشب ماه از مجنون طلوع می کند و خورشید در من غروب. امشب راز از محبوب عبور می کند و آه در من رسوب.

امشب برای دل افسرده ام خطی می نویسم از جنس غنچه. غنچه ای که می شکفد. همچون تویی که متولد می شوی، تویی که امشب شب اول ماهت است و من، مشتاق دیدار تو در نیمه ماهم.

ماه تمام من
امشب به شوق طلوع تو در آسمان پرستاره ام، به شوق حضور تو در این دشت شب، گشتی به دور زمین می زنم، تا از تو نوری و رویی ببینم.

راه ها و بی راهه ها را همه گشته ام. خبرت را از هر قناری و مرغ عشق و کبوتری پرسیده ام. برای آمدنت در این لحظه های تلخ انتظار طرح شمسه ای زده ام به پیکر آسمان. تا وقتی که تو می آیی، در زیر این سقف پرستاره لایتنهای، تاجی بر سرت باشد و پادشاهی کنی به عالمی به وسعت قلب من.

راستی یادم رفت بگویم، چندی ست عارفی همصحبتم شده است که در همسایه گی این خانه پر هیاهو سکنی گزیده. حرفش حق و قولش عمل و نگاهش نشان از ستاره ای مشرقی دارد. دلش همچو دریای پارس است و وجودش پر ز نور. دل به دریایش زده ام و شناگر شده ام.
همین

نظرات ()



چهل و نه
نویسنده: مهدی بوشهریان - یکشنبه ۱۳٩۱/۱/٢٧

سلام

دلم می خواست می آمدی و با چشم هایت، مرا از شب ناتمام تنهایی و دلتنگی عبور می دادی.

دست خودم که نیست، دلتنگ که می شوم، پشت واژه ها خودم را پنهان میکنم تا کسی نشنود هق هق های شبانه ام را و نبیند اشک هایی که در نبود تو به صورت شمعدانی ها می پاشد.

همین شمعدانی های سرخ و صورتی که هر صبح با سلام به تو در کنار من بیدار می شوند و هر شب بعد از شب به خیری به تو می خوابند.

امشب اما، مثل من بیدارند و از دریچه ماه به چشم های تو می نگرند. چشم هایی که هر کدامشان برای سفر به دریای خوشبختی کافیست.

نازنین، چمدان را که نه، دلم را پیش تو جا گذاشته ام. راه برگشتی نیست جز آمدنت.

بیا

نظرات ()



گم شدم
نویسنده: مهدی بوشهریان - سه‌شنبه ۱۳٩۱/۱/٢٢
گم شدم
یه جایی که نمیدونم کجاست. یه جایی حوالی دل، تو گذشته، تو یه کوچه، سر یه پیچ، زیر یه درخت، سر یه قرار.

گم شدم
راه که هیچ، بی راه رو هم نمیتونم پیدا کنم. سر گردونم. گیجم. منگم. حیرونم.

گم شدم
تو خیابونی که کسی نیست، حرفی نیست، حرکتی نیست.
همه جا ساکن هست و همه جا سکوت. همه جا یخ بسته و همه کس سکون.
خیابونها دیگه قراری ندارن، کوچه ها آشنایی ندارن، خونه ها مهمونی ندارن. دیگه دست هیچ کسی گلی ر...و نمیچینه، که یه روز آفتابی، تو یه پارک محلی، یه باغبون پیر بخواد دنبال بچه ای بندازه که دستش یه شاخه گل کوچیک رو چیده. تا ببره به دست مادربزرگی بده که همیشه تو بغچه اش نقل و نبات داره برای کودکی که همیشه یه شاخه گل تو دستشه.

گم شدم
سر خاطرات قدیمی، سر حرفای قدیمی، سر عابرای قدیمی.

گم شدم
توی خیابونهای شهر تو، کوچه های شهر تو، پارک های شهر تو. پیش تو، پیش مادرت، پیش اون خونه قدیمی، ته یه بن بست، دست چپ، پلاک چهار.

گم شدم
تو لحظه ای که دیگه لحظه نبود. تو صفحه ای که دیگه صفحه نبود. تو کلمه ای که دیگه واژه نبود.

گم شدم
تو یه سال، یه ماه، یه روز، یه ساعت و دقیقه و ثانیه ای که همه چیز به اون بسته بود، اما دل هیشکی جز من بهش وابسته نبود.
بعد هی من دویدم. دویدم و دویدم. با یه کتاب توی دستم. با یه بیت شعر " تو را برای ابد ترک میکنم، مریم، چه مطلع تلخی برای غم مریم" . و هی بدوی و بدوی و بدوی و گریه کنی و قطره هاش سنگ فرش شهرت رو خیس کنی و یادت باشه که دلت رو نصفه نیمه رها کردند و رفتند.

گم شدم
توی یه مسجد، توی یه کوچه، تو یه نماز مغرب و عشایی که تو به فرادی و خوندی و من به جماعت.

گم شدم
تو یه ماشین نوک مدادی شیشه تمیزی که با تو، در یه امام زاده عهد بستم و نشکستم و شکستی و ....
یکی باید برا ما، بهار و معنا بکنه . غنچه گم شده پاییز و پیدا بکنه . یکی باید بیاد و سین سکوت و بشکنه، ......

بعد تو دست رو دست بندازی و پا رو پا بندازی و من هی بدوم و بدوم و بدوم و سُر بخورم و زمین نخورم و بدوم و بدوم و بدوم و مردم شهر نگاهم کنند و بدوم و بدوم و بدوم و نگاه به کسی نکنم و بدوم و بدوم و بدوم و سنگ فرش ها رو لگد کنم و قطره های دل خسته ام رو بهشون بچکونم و ....

و ما ادرک .... ؟

گم شدم
یه جایی که نمیدونم کجاست. یه جایی حوابی دل، تو گذشته، تو یه کوچه، سر یه پیچ، سر یه قرار.

یکی من رو پیدا بکنه !
نظرات ()



آرزو
نویسنده: مهدی بوشهریان - پنجشنبه ۱۳٩۱/۱/۱٧

اللهم الرزقنا الموت

نظرات ()



چهل و هشت
نویسنده: مهدی بوشهریان - چهارشنبه ۱۳٩۱/۱/٩

سلام

امشب دلم را در حوالی سکوت و شبنم کاشته ام تا بذری از شبگردی، جوانه زده و در راهروی پیچاپیچ کوچه های دلتنگی و دوری قدم بزند.

رگبار بهاری دل است که  به دستان پر مهر تو می رسد، و دل هرچه سینه سرخ است را بی قرار تب تو می کند. همین امشب. همین امشبی که تور انداخته ای و ستاره ها را یکی یکی، از دیوار شب می چینی و در خورجین قلبت قرار می دهی و به سمت خانه دل به راه می افتی.

بعد می نشینی، می نشینی و یکی یکی ستاره ها را در می آوری،  و به هر کدام از آنهایی که مقرب بوده اند، و در کاسه مهر چشمخانه ات نشسته اند،  نور می دهی. از وجود قدسی و عارفانه ات.

پس نوبت که به من می رسد، دستانت را به دور من می اندازی. کمی نوازش میکنی، بعد سرانگشت پر مهرت را به چشم هایم می کشی و چشم هایم نور ایمان تو را میگیرد.

حالا که بهار است، دل من بی قرار حضور توست. برای حضور همیشگی ات سفره  چیده ام.

زودتر بیا

نظرات ()



در باب تنهایی
نویسنده: مهدی بوشهریان - شنبه ۱۳٩۱/۱/٥

امان از تنهایی. این تنهایی بد دردی ست. خیلی بد.

خوب می داند چطور خودش را به رخ بکشد و خودش را به صورتت بکوبد. تنهایی برای هر کسی معنایی دارد. انتظار برداشت صحیح ندارم از این نوشتار. اما جنس تنهایی ام از جنس انتظاری ست که شاید دیدنش، داشتنش، بوسیدن قدوم پاک و مقدسش هرگز میسر نشود.

تنهایی بد دردیست.

گاهی برای خود نقشه میکشی. گاهی فکر میکنی که دیگر آمد. دیگر رسید. دیگر تمام شد. بعد لحظه دیدار، به سحری، جادویی، وردی و ذکری همه چیز از هم می پاشد و از بین می رود. و تو هاج و واج نگاه میکنی که خدایا چه شد؟ تیر غیب بود؟

امان از حسرت ودلتنگی بعدش

که فکرش، ذکرش، مهرش، مدام  ذهنت را به بازی می گیرد. هر شبت را، هر روزت را، هر ساعت و هر دقیقه و هر ثانیه ات را. لحظه لحظه زندگی ات را به بازی می گیرد و با همه وجودش سیلی به گونه ات می زند.

شرم زده و خجالت زده نیستم. گونه سرخم از سیلی روزگار است. از سیلی تنهایی.

امان از تنهایی. این تنهایی بد دردی ست. خیلی بد.

 

+

 

1- یاد گرفته ایم برای انسان ها ارزش قائل باشیم. در هر شرایطی که هستند. همواره بر این باور بوده و هستم و تلاش میکنم بتوانم گره ای، خم ابرویی، پای خسته و نشسته ای را دستگیری و یاری کنم. اما گاهی دلم برای خودم می سوزد. عزیزی گفت: قدر تو را نمی دانند. دلم برای خودم سوخت، اما بعد به خود آمده و گفتم مگر من قدری هم دارم؟ من هیچم. هرچه هست از اوست. اگر مهری و دلی هست که دستگیری میکنم، از لطف اوست.
 

2- به خودم می بالم که به خواست عزیزی نوشته هایم توانست بین یک زوج دلگیر و دلخور را نرم کرده و رابطه شان را گرم و زندگی شان را سامان دهد. بضاعتم در همین حد بود.خدایا شکرت.

 

 

نظرات ()



مطالب قدیمی تر »