یا محبوب

 

سلام به همه عزیزانی که با حضور سبزشون در این مکان باعث دلگرمی من می شوند. در مطلب گذشته گفتم که تصمیم دارم که در این شماره از سید ابراهیم اصغرزاده هنرمند فقید سینمای ایران و کسی که تاثیر به سزایی در زندگی شخصی من گذاشت صحبت کنم. الوعده وفا. البته این رو هم اضافه کنم که گفتن از ابراهیم کار آسونی نیست ومن فقط از دید خودم حرف میزنم. بعدا که خوندید همه مطالب رو می فهمید که سید چه جور آدمی بوده. فقط این رو بگم که این مطالب در چندین نوبت نوشته میشه که نمیدونم چند قسمت میشه. اما فکر نکنم که کم باشه. یه  یا علی بگید و همراه شید. این شما و این هم سید:

                      

                  

                                                   

 

 

داستان آشنایی من با ابراهیم که از من 13 سال بزرگتر بود برمی گردد به چند سال پیش یعنی دقیقا 13/آذر/1377. جمعه بود و من به جزیره قشم رفته بودم. هتل سارا. مکانی که ابراهیم حاتمی کیا و گروه همراهش برای ساخت فیلم " روبان قرمز" در آنجا اسکان داشتند. قرار بود که من به عنوان مهمان در آنجا حضور داشته باشم تا بعدها به سینمای حرفه ای بپیوندم. آن روز گروه قرار بود که ساعت 8 به محل فیلمبرداری که در یکی از بیابانهای دورافتاده جزیره بود بروند. رسم در این است که معمولا ساعت 5 بیدار باش است و ساعت 6 حرکت. اما این روز استثناء بود. البته در این مورد بعدا توضیح خواهم داد. خلاصه قرار بود که گروه ساعت 8 حرکت کند و من هم از ساعت 6:30 صبح در آنجا حاضر بودم. اولین فردی که از اعضای گروه را دیدم همین سید ابراهیم بود که از ساعت 7 آماده و لباس پوشیده در لابی هتل نشسته و به خواندن روزنامه مشغول گشت. در آن موقع هنوز او را نمی شناختم. و حدس زدم که از افراد تیم است که البته درست بود. اما چیزی که من را وادار می کرد تا به او خیره شوم این نبود. چهره اش بسیار برایم آشنا بود. او را قبلا جایی دیده بودم اما  کجا  نمی دانستم. آن چهره بشاش و زیبا و نورانی از دید من و پر گرما را من قبلا دیده بودم و این را مطمئن بودم اما به یاد نمی آوردم که کجا. .... دقیقه ها گذشت وافراد تیم آمدند و بعد از سلام و علیک همه سوار سرویس شدیم تا به لوکیشن برویم. حاتمی کیا در ردیف کناری من نشسته بود و قاعده اش این بود که من بیشتر به او توجه کنم اما نمیتوانستم چشم از سید بردارم. تمام مسیر را به او خیره بودم و به اعمالش نظاره می کردم..... گذشت و ما به محل رسیدیم و قبل از هر کاری به خوردن صبحانه پرداختیم. یادم است که در آن موقع سید را گم کردم و فقط با چشمانم به دنبال او می گشتم اما او را نمیدیدم. ..... بعد صبحانه بازیگرها برای گریم رفتند و مدتی وقت بود تا من بتوانم ته و توی کار را در بیارم و ببینم این مرد کی هست. یادمه چند روز قبلش هم تو مجله فیلم در مورد فیلمی که همین سید در مورد حاتمی کیا در فرانسه ساخته بود( وقایع نگاری یک فیلمنامه ناتمام ) که پیرامون تحقیقات میدانی حاتمی کیا برای ساخت آژانس شیشه ای 2 بود رو خونده بودم اما عکس اصغر نقی زاده رو که تو اکثر فیلمهای حاتمی کیا به اسم اصغر هم بازی می کنه اشتباهی به جای عکس سید چاپ کرده بودند و من عکس اون رو ندیده بودم و این فرضیه هم رد بود که من مثلا عکس اون رو دیده بودم. خلاصه طاقت نیاوردم و از یکی از بچه ها پرسیدم که این آقا کی هستش و اون بنده خدا گفت خب این اصغرزاده هستش دیگه. برنامه ریزو دستیار کارگردانه تو این فیلم. تا این رو گفت یادم اومد که درموردش خونده بودم اما باز اسمش هم بیشتر برام آشنا شد. دردسرتون ندم اونقدر فضولی کردم که فهمیدم تو فیلم مهاجر که حاتمی کیا سال 68 ساخته یکی از نقشهای اصلی رو داشته و یه نقش کوچیک هم تو فیلم از کرخه تا راین به عنوان یک مجروح شیمیایی بازی کرده. همونی که در مصاحبه با زن خبرنگار جواب میده که این گازهای شیمیایی رو کی به عراق میده...... و ... .

آقا ما تازه دوزاریمون افتاد که این کیه و کلی خوشحال شدیم که کشف کردیم این معما رو. چند دقیقه بعدش خود سید اومد تو چادری که ما توش بودیم و سر صحبت باز شد و در مورد فیلمش تو فرانسه حرف زد و اینکه چطور اون فیلم رو و فیلم" سکوت طولانی" که بازم تو فرانسه کار کرده بود ساخته شده. منم در مورد اشتباه مجله فیلم در مورد چاپ عکسش گفتم و خلاصه باب آشنایی ابتدایی ما باز شد.....

اون روز و شب گذشت و خلاصه آخر شب تو سرویس خسته در حال برگشت بودیم که باز من باهاش حرف زدم... خیلی دوستانه و صمیمی برخورد می کرد. یه جوری برخورد می کرد انگار مسولیت من با اونه. همش مواظبم بود و اونقدر راحت برخورد می کرد انگار که سالهاست رفیقیم و دوست. با من از مهاجر گفت و در مورد من سوال می کرد و از سینما گفت و خلاصه این صحبتها ... اون شب گذشت  و من خداحافظی کردم تا برگردم به شهر و به زندگی خودم بپردازم. در آخرین ثانیه چندین بار به راننده سرویس گفت که حتما منو تا در محل استراحتگاهم برسونه. یعنی تا این حد احساس مسولیت میکرد. خلاصه از هم خداحافظی کردیم و جدا شدیم. اما یک خداحافظی که آغاز یک ارتباط عاشقانه شد. ارتباطی که خیلی زود تمام گشت و داغش رو به من گذاشت که هنوز نیز مرا می سوزاند.......

 

ادامه دارد

 

 

اللهم عجل لولیک الفرج

 

آمین یا رب العالمین