یا محبوب
و باذن مولانا مهدی (عج الله)

من به خود نامدم اینجا که به خود باز روم
آنکه آورد مرا باز برد بر وطنم

می وصلم بچشان تا در زندان ابد
از سر عربده مستانه بهم در شکنم

چند روز پیش تولدم بود. همون اوایل تیر ماه. اما این یکی از تلخترین روزهای تولدم بود. واقعا تلخ و سخت. پر از دلگرفتگی بودم. ولی به هر حال کاریش نمی شد کرد.
رفته بودم وبلاگ یکی از دوستان خوبم. جمله ای تو وبلاگش دیدم که خیلی ترسوند منو. جملش کاملا چند پهلو بود. دقیقا عینش رو می نویسم و تو خودت هر برداشتی می خوای داشته باش. فقط تو ذهنت مرور کن.
((گمان میکردم لبی که یکبار به لبی برسد دیگر هرگز نمیتواند بر لبی دیگر بنشیند...اشتباه بود...اشتباه...))
این روزها تو وبلاگ هر کسی میرم داره می ناله. داره ناراحتی ها و غمهاشو میگه. منم یعنی بنالم اینجا؟
خیر ما اینکاره نیستیم. می دونید چرا؟ چون یه پدری داریم که درسته پرده چشممون رو پوشونده و نمیتونیم ببینیمشون اما چیزی تا دیدار نیست. راهی به جر چند قدم.
پدر بزرگوار از من مرنج که من نادیده تو و غم آور نبود تو هستم. پدر به حق مرضیه مادرت دست مرا نیز بگیر و به آنچه که خود و خدایت صلاح میدانی رهنمون ساز.
بار الها !
بخت و سرنوشت را تو رغم می زنی و من به تو امیدوارم. به آنچه که صلاحمان هست رهنمون ساز.
و حضور مقتدرانه پدر همه مان مهدی عج الله را بر ما نمایان ساز ای امید نا امیدان. آمین