یامحبوب
و باذن مولانا مهدی (عج الله)

(قرار نبود این مطلب را بگذارم .. در حال تهیه مطلب دیگری برای به روز کردن بودم اما، .... خواهش میکنم این مطلب را تا انتها بخوانید تا متوجه شوید! )

 


امشب خبرت را دادند!
.......
خیابان، ماشین، و لرزش!
شماره تلفن عمومی بود. نداشتیم. هیچ وقت این زمان از شب نداشتیم. ..... سلام خسته ای از آن سوی سیم آمد . می دانستم که باید چیزی شده باشد. می دانستم که اتفاقی افتاده. صدا خسته بود خسته!

امشب خبرت را دادند!
.......
چند هفته پیش گفتند دوباره حالت به هم خورده است و بیمارستان بستری شده ای. سراسیمه آمدم. می دانستم می روی. ماندنی نبودی. چشم در چشم. خسته تر از آنی بودی که بمانی. بریده بودی. آرام در گوشم گفتی خواب دیده ام. گفتم خدا نکند تعبیر شود. گفتی بخیل!!! گفتم بمان، گفتی خواب دیده ام! قطره اشک. بی هیچ کلامی.
گفتم میخواهم ببوسمت، گفتی ببوس. درد داشتی، گفته بودند پر کاهی هم نباید به تو بخورد. گفتم خاک پایت تربت است. درد داشتی. بوسیدمت. چه پیشانی نازنینی، چه صورت ماهی، چه چشم خماری، چه لبهای شیرینی، چه سینه با صفایی، چه دست زیبایی، چه پای ایستایی، نه ایستا نه، افتاده بر بستر، خسته، درمانده. درد داشتی. دکترت آمد و گفت نکن، این چه کاریست، گفتم شفاست، گفت برایش خوب نیست، گفتی دکتر بگذار با بچه ها تنها باشم.
درب را بستیم، به غیر از همسر و دخترت و من، احمد، محمد، مجتبی، احسان، حامد، میثم، سید، سینا، صالح حاج علی، آقای صبوری، خانم داوودی و مهندس فروزش هم کنارت بودند. نفهمیدم چه در گوش صالح گفتی که با اشاره او همه اطاق از خارج شدند جز من، الهام دخترت و همسری که زود پیر شد. وصیت داشتی. چقدر سعی کردم جو را بشکنم، چقدر شوخی کردم، چقدر از چپ و راست گفتم تا آخرش خندیدی و گفتی امان از دست تو. تمام اندام الهامت می لرزید. نمیدیدی که. و آخر گفتی، و با خون دل نوشتم. مهر کردی، امضا کردی، تمام شد.
آخرین بوسه را همانجا بر پاهایت زدم. گفتی کاری نداری؟، گفتم سلام سید ابراهیمم (شهادت در بهمن 1381) را برسان و بگو معرفت این نیست که همه را ببری! دل ما را هم دریاب.

امشب خبرت را دادند!
......
دخترت دانشگاه آزاد درس می خواند، پول شهریه با این وضعیتت برایت مصیبتی دیگر بود. اما میگفتی باید درسش را بخواند. الهامت رفته بود پیش رئیس دانشگاه و معاون مالی، وضعیتت را شرح داده بود. اما نه فرصتی و نه تخفیفی و نه .... ! نداشتی. به کسی رو نزدی، هیچ کس نمیدانست. ای بی معرفت انقدر برایت غریبه شده بودیم؟!
چقدر گفتند برو بنیاد پرونده تشکیل بده، گفتی من برای خدا جنگیدم، برای رضای او، طلبی از کسی ندارم، گفتیم حق توست، گفتی حقم را از ایشان نمیخواهم.
لج باز بودی، قبول نمیکردی. کسی نمیدانست جانباز شیمیایی هستی، این اواخر از ظاهرت کسانی که خبر نداشتند متوجه شدند. اما امان از دست تو با این همه حاشا که سرطان می خواندیش.

امشب خبرت را دادند!
.......

اواخر هفته گذشته وضعت وخیم تر شد. فرستادنت تهران. الهامت توانسته بود فقط صد هزار تومن وام دانشجویی بگیرد برای شهریه اش. آن هم صرف تو کردند. هر چه خواستم بیایم تهران نشد. هر چه کردم، جور نشد. می خواستم برسر بالینت باشم. میدانستم رفتنی هستی اما نشد. امان از این زندگی نامرد که مرا از تو دور کرد.
روسیاهم، ببخشم. حلالم کن.
همسرت به الهامت گفته بود نمیخواهم کسی در دانشگاه بفهمد که فرزند شهیدی تا یتیم نوازی کنند. نمیخواهم کسی دلسوزی کند. نمیخواهم کسی دلش به رحم بیاید . نمیخواهم ......

امشب خبرت را دادند!
خیابان، ماشین، و لرزش!
شماره تلفن عمومی بود. نداشتیم. هیچ وقت این زمان از شب نداشتیم. ..... سلام خسته ای از آن سوی سیم آمد . می دانستم که باید چیزی شده باشد. می دانستم که اتفاقی افتاده. صدا خسته بود خسته!

شهید من، شهادتت مبارک