بعونک یا محبوب
و باذن مولانا مهدی (عج)


(این نوشته به سرعت به نگارش درآمده و زمان تصحیح و ویرایش ندارد. پیشاپیش در باب غلطهای نگارشی عذرخواهی میکنم)

هنوز چند دقیقه ای نیست که خواب را به چشمان میبینی. بانگ الرحیل است. برخیز، برخیز ...!
ساعتت را نگاه کن، چه ایستاده اکنون. .. خسته ای، خواب در چشم ترت میشکند. اما، بانگ الرحیل است. نمیشنوی؟
پژواک صدایی تو را به خود می آورد. فریادیست جگرسوز. آه خدای من چه شده. دریچه را میگشایی. سوز سرد سرما صورتت را نوازش می کند. برف می آید. اما فریادی ... ! این صدای زنیست جوان، چه غمی دارد. چه زجری میکشد. چه فریادی دارد. صدایش گوش فلک را پر کرده است. ... خدای من پس چرا کسی بیدار نمیشود؟ زجه های زن با فریادهای رعب انگیز مردش بر آسمان است. آن هم هنگامی که شب از نیمه گذشته و زمان راز و نیاز است با پروردگار محبوب.
چه غفلت زده اند این مردم و چه غفلت زده ایم ما!
هراسان میشوی. چه باید انجام دهی؟ با خود می اندیشی خدای من باید کسی را بیدار نمایم و یا بیخیال به کار خود بپردازم.
ــ یا مهدی به فریادم برس!
این را که میشنوی از دهان زن دیگر بیخود میشوی. مگر او آقایت را نمیخواند. برخیز، شتاب کن. به فریادش برس. تو یک وسیله هستی.
نمیدانی کدام خانه است. نمیدانی به چه سرعتی پله ها را یکی به دو میکنی و به پشت بام خانه ات میرسی. .... برف می آید. گوش تیز میکنی. پیدا میکنی. پشت بامها را با تمام سرعت میدوی. شاید بر اثر برخورد پای تو بر بام خانه ای، رندی بیدار گردد و به همراهیت آید. اما افسوس از این همه سستی و نخوت. به منزلشان میرسی. اکنون التماسهای زن برای تو از هر زمان هویدا تر است. و نعره های مستانه مردی که زنجیر پاره کرده است.
به خود می آیی. چه باید کرد؟ با لباس بستر آمده ای و خودت هم نمیدانی با چه سرعت تا به اینجا را طی کرده ای. در حالی که در دستانت 3 کتاب است. قرآن، صحیفه مهدیه و صحیفه سجادیه. ..... اینها را برای چه با خود آورده ای. خودت هم نمیدانی که چه زمانی آنها را برداشته ای.
بار الها چه باید کرد؟ نیرویی ده تا بتوانم کمکی به مظلوم و ستمدیده ای داشته باشم. آمین! آرام از بام به درون ایوان می آیی و وارد تراس خانه می شوی. ابتدا چند ضربه کوچک به در میزنی. اما به حدی نیست که کسی بشنود. تو هنوز خودت دلهره داری. باید آرام شوی. قرآن را بگشای. چند آیه میخوانی و آرام میشوی.
این بار اما، محکم به شیشه میکوبی و صدا در گلو می اندازی!
: باز کنید، با شما هستم آقا. باز کنید.
چهره مردی خشمگین درب را باز میکند. در اوج عصبانیت و ناراحتی مات مانده و در تعجب و حیرت به سر می برد که تو از کجا آمده ای. اما تو محکم تر از اویی. .... هنوز به خود نیامده که بپرسد تو از کجا آمده ای و چه کار داری او را با سرعت به عقب میرانی و به درون وارد میشوی و فریاد میزنی
: خانم خواهش میکنم حجاب داشته باشید من دارم میام تو. یا الله.
مرد جلوی تو را میگیرد و از تو میپرسد. می فهمد کیستی. میخواهد اخراجت کند اما تو محکم تر از این هستی که زیر بار حرفش روی.
ساعتی با مرد در همان ورودی حرف میزنی و راضیش میکنی به اندرونی روی تا با همسرش صحبت کنی. زن، اما کتک خورده است و اشک ریزان. تو میشوی قاضی نیمه شب و آن دو اشک ریزان. چه سخیف است که در مقابل تو اشک بریزند هر دو. سختت است. چهره میگیری. منقلب میشوی. بغض میکنی و از آقایت استمداد کمک میکنی.
و اینجاست که کتابها به سراغت می آیند. دلداری میدهی. آرام میکنی. برایشان میخوانی. تسکین میدهی.
......
نماز صبح جماعت میشود! به برکت وجود حضرت و خواست او.
شب سختی بود، اما .....
الحمدالله

اللهم عجل لولیک الفرج