بعونک یا محبوب
و باذن مولانا مهدی (عج)

و باز نیازی دیگر مرا به عرصه حضور تو آورد.
خوش آمدم گوی ای مولا. به آوردگاه تو خوانده شده ام. خوش آمدم گوی مولای من، سبز پوش اندیشه های ناب من!
میدانی نیت قلبیم را، عشق است و صفا ، جلایش نمیدهی؟ به صفای دل و باطن رهنمونش نمیسازی؟

....

دیشب سخن گفتم، با توکل به تو، با استعانت از درگاه تو ای قادر متعال. آنچنان که شایسته و بایسته بود جواب گرفتم .... پروردگارا ممنونم که تنهایم نگذاشتی و در کنارم ماندی مثل همیشه .... چه زود گذشت
به انتظار کلماتش میمانم ... و چه صبری

....
سال گذشته خیلی اتفاقها افتاد که در موردشون به خودم اجازه ندادم چیزی در موردشون بنویسم. از مرگ دوستانی که خیلی دوستشون داشتم و هنوز جای خالیشون رو حس میکنم .... از حسن نظری عزیز گرفته تا ناصر عبدالهی و رسول ملاقلی پور.
چند شب پیش به رسم ادب تماس گرفتم خدمت مادر حسن که تو راه مشهد بودند. گفتند نائب الزیاره میخوان باشند و کلی دعای خیر برام کردند ... تو تلفن بغض کردم و نتونستم اون چیزایی رو که میخوام خدمتشون بگم. واقعا سخت بود حرف زدن برام. وچند روز بعدش یه اس ام اس ازشون اومد که فرموده بودند دعامون کردند. نمیدونید چقدر روحیه بخشید بهم .... خبر مرگ ناصر رو سعی کردم باور نکنم. چون خیلی مظلومانه از دنیا رفت ... از آقا رسول که بهتره چیزی نگم ... اصلا نمیخوام رفتنش رو باور کنم .
سال 85 سال امتحانات بزرگی بود .. تلخی و شیرینهای زیادی داشت برام اما تموم شد.
سال 86 برام با نیکی در هنگام تحویل سال آغاز شد
هنگام تحویل سال کسی کنارم بود که مایه آرامش و امنیت و امیدواری و انرژی برام هست. خیلی بهش علاقه دارم و بهترینها رو براش از خدا میخوام.
.... قصدم این نبود که مثل همیشه بنویسم ... خواستم که یه کم هم روزنوشت بگذارم اینجا
..... شعر زیر هم تقدیم به حسن حاجی (حسن کواکبیان نظری) که دلم شدیدا براش تنگ شده
خدا رحمتت کنه حسن، خدا رحمتت کنه

تو که رفتی به سلامت
وعده ما به قیا مت
حسرت یه لحظه دیدن
واسه من شده یه عادت

اللهم عجل لولیک الفرج
آمین