صیاد

بعونک یا محبوب
و باذن مولانا مهدی (عج)

بارالها!
سپاس تو را سزاست که دریای کرم و رحمتت بی همتاست. یگانه تویی و تنها تو آرام جان موئمنانی. چگونه شکر گویمت که کلام شکسته دلی چون من قاصر از همه الطاف خفیه توست. لطفت به کرم است و حق. چشم بر گناهانم می بندی و بانگ الرحیل بر من میخوانی. چرا؟
آفرینش سرآغاز لطف توست. و منّت بی منتّیت همیشه سایه سار وجود ماست. چشمان ما پر ز گناهان است و چشمان تو پر ز دیده لطف ای کریم خطا بخش. روسیاه بودم و تو در آستانه دیدارت رو سپیدم کردی. و کدام خداست که اینچنین عاشقانه بنده اش را نبیند و از خطاهایش در نگذرد. که تو مهربانترین مهربانانی ای همیشه وجود من.


چون صید به دام تو به هر لحظه شکارم، ای طرفه نگارم
از دوری صیاد دگر تاب ندارم، رفته ست قرارم
چون آهوی گم گشته به هر گوشه روانم
تا دام در آغوش نگیرم نگرانم

از ناوک مژگان چو دو صد تیر پرانی، بر دل بنشانی
چون پرتو خورشید اگر رو بکشانی، وای از شب تارم
در بند و گرفتار بر آن سلسله مویم
از دیده ره کوی تو با اشک بشویم، با حال نزارم

برخیز که داد از من بیچاره ستانی
بنشین که شرر بر دل تنگم بنشانی

تا آن لب شیرین به سخن باز گشایی، خوش جلوه نمایی
ای برده امان از دل عشاق کجایی، تا سجده گزارم
گر بوی تو را باد به منزل برساند، جانم به لب آرد
ورنه ز وجودم اثری هیچ نماند، جز گرد و غبارم

.......

این روزها در غربت محض هستم اما خوشحالم که صیاد نظر لطفش را از من نگرفته است ... قصد نوشتن نداشتم ، اما دلم نیامد که ناسپاسی کنم. به خاطر همه چیز سپاسگذارش هستم. همیشه نگاه مهربان و پر مهر دارد و این روزها نظرش بر من حقیر افتاده است. کاش چشمان نمک به حرامم روزی آن خوب همیشه را از نزدیک ببیند و دستان خطاکارم بتواند دستهای پرمهرش را در دست بگیرد و بوسه ای بر آنها بنشاند. بوسه ای از سر اخلاص و صداقت. و با عشق به گوهر درونیش که صفا و صمیمیتش دوران را جلا میدهد.
صیاد من کجایی .... فریاد از این جدایی

اللهم عجل لولیک الفرج