یا حق
روزگار غریبیست؛ دلها همه در گرو چند سکه و چند میز و چند چشم و ابرو
روزگار غریبیست؛ دوستان کم شده اند و یاران اندک
روزگار غریبیست؛ سرها به سنگ می خورد اما دوباره سنگ است که به سر میخورد
روزگار غریبیست؛ فراموش میکنیم انچه را که نباید فراموش کنیم و آنچه که اصل است
روزگار غریبیست؛ اشکها ارزان و دل شکستن فراوان و حب مال بسیار
روزگار غریبیست؛ فهم ها اندک و درکها کمتر و دردها بیشتر
روزگار غریبیست؛ میشکنیم و میزنیم و میرویم و مرحمی نمیگذاریم
روزگار غریبیست؛ مرحمی نیست تا تسکین دهیم دردهای بیشمار این ایام را

با توام
آدمک پوشالی روزمره مرده
ای متعفن از فضای مادی دنیوی
وقت آن نرسیده به سوی نور حقیقت خارج شوی؟


(این یک متن ادبی نیست؛ یک درد بداهه شب نوشت از سر فغان است)