چه می جویی تو در شهری ... ؟

خزان افتاده در باغی
که گل هایش
سراسر زرد و غمگین و فرو افتاده بر خاکند
بهاری نیست در شهری
که مردم
سر درون سینه دارند

...

درد بسیار
مرد اندک
کودکان در چاردیواریِ محبوس، بی شادی
زنان اندوه می خوانند
و دخترها همه در قید بی قیدی

....

زمستان است در این شهر
سراسر پُر زِ دود و خاک و خاکستر
تمام شهر، پُرِ پتیاره ی سرخ نگون بختی ست
که بر صد گونه ی سرخش
سراپا نکبت افیون 
گریبانگیر و مفتون است

....

تو از این شهر چه می خواهی؟
تو در این شهر چه می جویی؟
تو با این پای خسته، هرزه ی افتاده بر روی زمین
دیگر چه می خواهی؟ چه می جویی؟
چراغی نیست در این شهر
نگاهی نیست در این شهر
نه شهپر نه شهی مانده
فقط یکصد هزارْ دل مانده
سیه مانده
به گندابی که در پس کوچه هایش می کند فریاد
که ای هشیار دانایان
وقت اندک
زمان تندر
عِقاب آسمان حیلت
اجل در گوشه با لبخند؛

که بانگ الرحیل آمد

(مهدی بوشهریان)

 

/ 4 نظر / 20 بازدید

فوق العاده بود با اجازت کپی میکنمش تو سایتم[گل]

چرت محض بود

کار شاعر تمام است وقتی شعرهایش ناتمام می ماند و حوصله اش را با خود می برد کارشاعر تمام است وقتی گذشتن از میان بغض و ترانه ای بیست سال فاصله باشد کار شاعر تمام است وقتی دلتنگ می ماند راهی نمی ماند جزآنکه فراموش کنی...

یوناس

چی انقدر خستت کرده مهدی