سیلو

من نه بانک هستم، نه صرافی
من،
سیلویی هستم که گندمت را می گیرم
و هفت سال بعد:
هفت شهر عشق
هفت کاخ سپید
هفت گاو ماده 
و هفت آسمان را به تو خواهم داد
تا تو
سوار بر کوپه ی قطاری - شاید-
از ریل ها گذر کنی
و بیایی
و سفره بگسترانی
تا چای بریزی
و من عشق بنوشم
لبخند بزنی
و من صدف صید کنم
و برخیزی
و من شکوه آسمان را بنگرم

آی بانوی مهتاب و خورشید
کجایی؟؟

/ 1 نظر / 33 بازدید