چند شعر کوتاه

درد 
صدای شلیک گلوله ای بود
که روسری تو را
در دست سربازی کاشت
و چشم هایت را
به خفاش داد

....

در من
مردی زاده شد
بی پوتین
بی اسلحه
مردی که با سرعت
بر ماسه ها می دوید
و روسری ات را از دریا
می ربود
در من مردی زاده شد
تنها

...

نام تو یک باران
نام تو یک بارش
گوشه ی چشم تو فنجان خیال است بانو

/ 0 نظر / 23 بازدید