شصت و سه

نازنین سلام

همین دیشب ِ بارانی ام، بر روی ابرها ایستادم و از خورجین قلبم، تمام مِهرَم را به ابرها دادم تا بر بام خانه ات بریزند و هوای دلت را گرم کنند. همچون ابریشمی دیبا.

دشت شب را بَذر پاشیدم و از رود قلبم آبیاری اش کردم تا وقتی که ابرهای مهربانی پرده گشایی کردند، فوج فوج ستاره-ی تازه به دنیا آمده، بر چشمانت قدم گذارند (همان چشمانی که با هزار جریپ ستاره عوض نخواهم کرد) و تو را به آسمان هفتم به پرواز در آورند.

آسمانی که در آن جشن حضور همیشگی ات برپاست و خورشید و ماه هر روز و شب رقص کنان به دورت طواف می کنند و از شب ِ گیسوی تو، به صبح رویِ تو می رسند و  هر بامداد در تبسم صبحگاهی ات غرق می شوند و هر شام در خَمِ گیسوی تو گُم.

عزیز مهربانم

زینتِ  این جشن آسمانی تویی. چشم به راه حضور تو هستم.

بیا

/ 0 نظر / 9 بازدید