شصت و چهار

سلام

برای به تو رسیدن از چند شب باید گذشت؟ از چند پل باید عبور کرد؟ از چند اقیانوس باید گذر کرد؟ از چند مرز و خط و خیابان باید گذشت؟
شور و نشاط جوانی ام در حال عبور است اما عشق تو مرا سربلند کرد. همچون دماوند. دماوندی که تنها تقطه اشتراک دیدنی مان است. و نه حتی ماه. که ماه روی مهتاب گونه توست که هر شب مهتاب بر او بوسه میزند و هر صبح خورشید دست نوازش بر آن می کشد و هر عصر من حسرت دیدارش را....

تا کجا باید منتظر نشست؟ تا به کی باید به خط و سیم نگاه انداخت بلکه از تو خبری بیاید؟

شب ریزهای شبانه در کنج غربت را تنها ستاره هایی می بینند که هر شب با دیدار رویت چشمک می زنند، بلکه تو هم با چشمان آسمانی ات چشمکشان زنی و آنها را همچون دخترکان کوچه های مریم و نرگس به درگوشی حرف زدن واداری تا از تو بگویند. از قرص روی ماه تو بگویند و مهتاب را به حسرت وادارند.

امشب غبطه میخورم به تمام ستاره ها، بادها، درخت ها و شکوفه ها. امشب غبطه میخورم به تمام سنگ فرش ها و خیابان هایی که نگاهت از روی آنها عبور میکند. حسرت میکشم به تمام بیمارانی که دست لطیف و نوازشگر تو بر سرشان کشیده می شود و شفا از دستان تو می گیرند ای طبیب دل های آشفته و بیمار.

چه شبی شده ست امشب بی پایان از بی خبری و بی نشانی ات عزیز دل.

چه شبی شده است ....

 

 

/ 1 نظر / 15 بازدید
saket

سلام سلامی چو بوی خوش آشنایی به تو عاشق خوشدل کبریایی غبطه میخورم به این حال خوشت اگه اینجا نشد یه روزی یه جایی تو آسمون به معشوقت میرسی معشوقی که جهان به وجود اون پابرجاست الان