پنجاه و هفت

سلام

خسته ام از نگاه سنجاقکی که هر روز، انتظار مرا به نظاره می نشیند و با تاسف سری تکان می دهد. خسته ام از پرسشهای هر روزه گل های این باغ انتظار که مدام می پرسند: نیامد؟

خسته ام از نگاه عابران شب زده ای که از هجوم تنهایی و رنج به من پناه می آورند و خبری از تو می جویند.

خسته ام از انگشت های اشاره ای که مرا متهم به دیوانگی و جنون انتظار می کنند.

خسته ام از چشم هایم که جاده منتهی به عبور تو را بارها و بارها رفتند و بی نشانی بازگشتند.

خسته ام از شب های بی حضورت که پای پنجره نشستم و از تو برای شاپرک تنهای باغچه حرف زدم و به او امید حضورت را دلگرمی دادم.

خسته ام از اینکه هر نیمه شب کنج آسمان نشستم و زیر نور کرم های شب تاب از تو نوشتم. همان کرم های شب تابی که با دیدن نامت مست می شدند و رقص کنان به دور اسم تو می چرخیدند و طلب نوازش از آسمان نگاهت می کردند.

خسته ام از نیامدنت .

ماهور ها و مریماه ها در انتظارند تا تو بیایی ، تا قامت علم کنند در هُرم نفس های گرم و نگاه مهتابی و دست آسمانی ات.

این روزها عطر خستگی و طعم دل زدگی در همه جا پیچیده است. جاده ها دیگر غبار از چهره نمی گیرند. زنبورها گرده افشانی نمی کنند و شمعدانی ها  سر در خود فرو برده اند. نرگس ها نیز هوا را عطرآگین نمی کنند. مریم ها و اقاقی ها که دیگر جای خود را دارند.

شهر یخ زده است. دلها گرفته است. آسمان کدر شده و خورشید پشت ابر پنهان شده است.

نه نسیم حس نوازش دارد و نه مرغ دریایی حس پرواز. صدای پایی هم حتی نمی آید. بزرگراه ها شلوغ و خیابان های شهر رنگ آرامش ندارند.

شعرهای بهمنی نم گرفته و نثرهای سعیدی راد خاموش شده است. قلم ها بر دفترها افتاده و دل ها را غبار غم گرفته است.

باید که تو بیایی.

تویی که با آمدنت قلب شهر به تپش می افتد و قلب من نیز ...

بیا

(بیا و برای آسمان ابری دلم کمی ببار)

 

/ 0 نظر / 14 بازدید