شصت و پنج

سلام

سجاده خیالم را در کنج نارنجستان نگاهت گشودم و با دلی لبریز از شوق وصل تو، آهوی خیالت را از قنوت شبانه ام سیراب کردمُ در دشت سر سبز وجودم رها.

همین دشتی که مدام هر صبح به آن سر می زنیُ بذرهای دلتنگی را در آن می کاریُ  مرا مجبور به برداشت شبانه اش می کنی.

نازنینم

امروز که از لبخند پروانه های شمع وجودت باز می گشتم، صدایی مرا به خود خواندُ دست در حلقه درب پیکرم برد و بوسه ای بر قلبم نهاد. چون پا پس کشید نوری از من به آسمان برخواست و تا آسمان هفتم قد کشید. خوب که نگاه کردم دیدم در آن نوشته بود، قلبی لبریز از عشق تو !

تو

تویی که از آسمان بر زمین نشستی و لبخندت را به دشت ها و دریاها سپردی. همین لبخندی که برای شکرش باید در هفت آسمان سجده شکر به جای آورم و برای ابدیتش نذر کنم.

اما،

پاییز نزدیک است. تا خزان دلم به زمستان تبدیل نگردیده زودتر بیا. سخت دلتنگ تو ام.

بیا

/ 2 نظر / 13 بازدید
الهدی

سلام بر شما چه خوب که هوز عاشقانه ی عرفانی شما هستند....

روح الله احمدی/ بلبل

سلام آقا مهدی عزیز ممنون از همراهیت در بلبل زبونی شصت و پنجت را خواندم. نوشته خوبی بود. باید سعی کنم بیشتر اینجا خدمت برسم شما هم سر بزن به بلبل زبونی. هر دوشنبه به روز میشه. لینکت هم همسایه بلبل زبونی شد مدارکش هم موجود است!: http://www.bolbolzabooni.com/component/content/article/64.html