شصت و هشت

سلام بر عزیزی که مرا به سفره ی اطعام مهربانی ها و محبت ها فراخواند. فرا خواند و ... .

گفته بودی بیا، بیا و بر سر سفره ی من بنشین. آمدم. کجایی؟ کجایی میزبان بهترین اطعام ها؟

وعده به شیرینی ها داده بودی. وعده به زیبایی ها داده بودی، به محبت ها، رنگ ها. به گرمای دلدادگی ها. پس چه شد که سهم من تاریکی و سرما، غم و اندوه، رنج و بی قراری شد؟

مگر قرار بر سفره ای از نور و ایمان نبود؟ مگر قرار به سفره ای مملو از سیب خنده های تو با عطری آسمانی نبود؟ پس چه شد که پیش رویم سنگ های به جا مانده از جاپای تو مانده است؟ چه شد که سهم من از این سفره ساده کوچک، تنهایی و خستگی و .... .

نه، ناشکری نمی کنم. هنوز بر سر سفره تو نشسته ام، هر چند میزبانم، مرا به دلتنگی و تنهایی، غم و اندوه، و یک راه پر رنج میهمان کرده باشد. 

شکر.

/ 0 نظر / 24 بازدید