تهران، پر از اندوه

در چشم های وحشی تهران گم ات کردم
در کوچه های شهر بی باران گم ات کردم

هر روز با پس لرزه های بغض بی پایان
از اشک های نیمه شب هایم گم ات کردم

در غربی بی انتها در برج بی باروت
در انتهای شرقی تهران گم ات کردم

سیگار و کاغذ، یک قلم، یک چشم بی احساس
بعد از گذر از همت غربی گم ات کردم

با عشق فرهاد، شور شیرین، بغض دلتنگی
در شال ترمه،در دماوندت گم ات کردم

قلیان به راه افتاد هوا پر دود گردیده ست
من در میان دود قلیان ها گم ات کردم

هر روز از تهران سراغت را گرفتم صبح تا شب
هر روزِ مُرده در خیابان ها گم ات کردم

بعد از چراغی سمت چپ، بن بست تنهایی
در "ارمغان"، در یک "نگین"ی "من" گم ات کردم

پاییز تنهایی رسید و من خزان گشتم ولی حیف
بی بادهای غربی تهران گم ات کردم

در یک غزل – متن، در کتابی کوچک و باریک
در شعرهای حافظ و سعدی گم ات کردم

.....

بیهوده می گردم تمام شهر تهران را خدایا
من در میان مردم ایران "گم اش" کردم

/ 1 نظر / 15 بازدید
من

من در میان مردم ایران "گم اش" کردم...