شصت و دو

سلام

از دیروز حال خوشی دارم. حال کبوتری که در آسمان "اِرَم" بال گشوده و اوج می گیرد. و همه این خوشی ها از لحظه ای آغاز شد که تو نام مرا در جمله مُحِبانت ثبت کردی و به دل کوچک من اجازه دادی تا مِهرِ لطیف خود را درحریر یاد تو بپروراند. همچون دانه ی ستاره ای که روزی در آسمان دلم چشمک زد و رشد کرد و بالید و مهتاب شد. همچون سیمای پر نور و آسمانی ات که تا خورشید شدنش راهی نمانده است.

عزیزترینم

به جان این واژه های مقدس قسمت می دهم که سراغم را از آفتابگردان ها و گل های داوودی نگیری، که من در همین کُنجِ خیال تو نشسته ام و به دست های شفا بخش و آسمانی ات فکر می کنم و به داروی پر مهر و محبت تو که هر که از آن نوشیده است تا همیشه زندگی جاودانه گرفته است.

حالا یادم باشد که این بار اشاراتت را دقیق تر ببینم. اشارات تویی که طبیب دل دردمندانی  و ما را در پناه بی پایان هرچه شفا می خواهی.

ای شفایِ دل تنگم، زودتر بیا.

 

/ 0 نظر / 4 بازدید